تبلیغات
❤عشق با طعم الهی❤ - مطالب خرداد 1393

❤عشق با طعم الهی❤
 
وقتی بعلاوه ی خدا باشی ،منهای هر چیزی می تونی زندگی کنی ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی

jkg

به شیشه های اتاقم دوباره هــا کردم


و از نوشتن اسمت بر آن حیــــا کردم


به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنبد


به پای شیشه نشستم رضـا رضــــا کردم





برچسب ها: خدا، عشق با طعم الهی، امام رضا، مشهد، گنبد، حرم امام رضا، شیشه های اتاقم،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی

هَرجآ سوال شُد

کهـ « دِلَت دَر کُجآ خوش استـــ ؟ »

بی اختیــآر
...
بَر دَهَنَم مَشهَـــد الرِضآستـــ .





برچسب ها: خدا، عشق با طعم الهی، مشهد الرضا، امام رضا، ضامن آهو، دل،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی



گناه میکنم

 

توبه میکنم-

 

توبه میشکنم-

 

گناه میکنم-

 

توبه ...

 

خــدایــــا...

 

از این رفت و برگشت ها خسته ام

 

کمک کن همیشه فقط بیایم

 

به سمت تو بیایم

 

 

اهدنا الصراط المستقیم





برچسب ها: خدا، عشق با طعم الهی، توبه، شکستن توبه، گناه، سمت خدا، اهدنا الصراط المستقیم،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی

چشم هایش خیره به عکس بابا روی طاقچه اتاق بود. بغض راه گلویش را بسته بود. اشک در دریاچه چشم هایش حلقه زده بود. با سن کم فهمیده بود میراث بابا را پلمپ کرده اند. میراثی که بابا بخاطرش جان داد. مادر صدا زد بیا به مشق شبت نمره بدم. مادر دفتر مشقش را گرفت و شروع کرد به خواندن :

      آن مرد داس دارد    آن مرد با داس آمد       

بابا غنی سازی داد    بابا جان داد....

مادر آرام با گوشه روسری، اشک چشم هایش را پاک کرد و گفت نمره ات می شود بیست. گفت نه بیست نه. مادر گفت چرا عزیزم؟

 گفت بابا هم نمره اش بیست (غنی سازی 20درصد) شده بود که جان داد. به من 5 (غنی سازی 5 درصد) بده. بیست بابایم را بردند... می ترسم دفتر من راهم پلمپ کنند.


ما فرزندان همان یتیمی هستیم که فدکش را غصب کردند...

-----

برای شادی روحشان صلوات





برچسب ها: خدا، عشق با طعم الهی، فرزند یتیم، شهدای هسته ای، آرمیتا و علیرضا، اورانیم 5 درصد، اشک،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 خرداد 1393 توسط عشق با طعم الهی
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3